تبليغاتX
دهکده عشق


دهکده عشق

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

..............................................
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388| ساعت 22:12| توسط فرامرز| |

تا سحر ای شمع بر بالین من         امشب از بهر خدا بیدار باش  

سایه غم ناگهان بر دل نشست     رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم بخون آغشته شد           تیر ای غم چنان بردل نشست

کاندراین دریای مست زندگی       کشتی امید من برگل نشست

 آه ای یاران بفریادم رسید           ور نه مرگ امشب بفر یادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم زراه    چون بدام مرگ افتادم رسد

گریه وفریاد بس کن شمع من        بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

قصه بیتا بی دل پیش من            بیش از این دیگر مگو خا موش باش

جز توام ای مونس شبهای تار     در جهان دیگر مرا یاری نماند

زان همه یاران بجز دیدار مرگ      با کسی امید دیداری نماند

همدم من مونس من شمع من     جزتوام دراین جهان غمخوار کو

واندرین صحرای وحشت زای مرگ        وای بر من وای برمن یار کو؟

اندر این زندان امشب شمع من        دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند        همتم   زنجیرهای   بندگی

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388| ساعت 2:8| توسط فرامرز| |

سلام

شعر جدیدم امیدوارم خوشتون بیاد

 به قول شاعران قافیه ساز         دمی با من بسازای یارهمساز

 

اگر ازدهکده ی عشق گذشتی دیری        خبر حال مرا از رخ زردم گیری

ز لبم رخت ببندست خنده           اب از روی سرم رد کرده  

ز شبم پرتو نور رخ یار            ز سرم شور و نشاط روزگار

ز دل امید وصال و هوسی           زنگاهم غم بی هم نفسی

ز لبم خنده ی مستانه گرم            ز تنم جان و ز کف دارو ندار

بگرفتند عزیزان همه را               شورعشق و مستی و وصل و نشاط

به شبم داد غم و غصه و درد             به لبم آه پشیمانی سرد

به سرم داد هوای قفسی                  که روم کنج نشینی و بسی

خون دل خوردم وتحقیرشدم               دگرازعشق و وصال سیر شدم

به کفم فقروگدایی چو بداد               به فلک رفت صدای فریاد

چو شنیدند صدایم یاران                 جملگی با خنده زیرباران

با تمسخررای بر این دادند           مزد کارت راچقدر کم دادند

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388| ساعت 10:39| توسط فرامرز| |

شبی ازپشت يك تنهايی نمناك وبارانی

تو را با لهجه ی گلهای نيلوفر صدا كردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت

دعا كردم...!!!

پس از يك جست و جوی نقره ای....در كوچه های آبی احساس

تو را از بين گلهايی كه در تنهاييم روييد

با حسرت جدا كردم...!!!

و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی

دلم حيران و سرگردان چشمانی است...رويايی....!!

و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم

تو را در دشتی از تنهايی و حسرت...رها كردم...

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت.

حريم چشمهايم را به روی اشكی

از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشيد...وا كردم...!!

نميدانم چرا رفتی...!!

نميدانم چرا...شايد خطا كردم...!!

و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی...

نميدانم كجا؟تا كی؟براي چه...؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه ميباريد....

و بعد از رفتنت يك قلب دريايی ترك برداشت.....

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد.....

و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره...

با مهربانی دانه بر ميداشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد....!!

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد....من بی تو....

تمام هستی ام از دست خواهد رفت...

كسی حس كرد من....بی تو....

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...!!

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی كرد...

كسی فهميد تو نام مرا...از ياد خواهی برد...!

و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را..

با عبور خود نخواهی برد...

هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام..

برگرد.......!

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد...

كسی از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت :

تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو...

در راه عشق و انتخاب آن.....خطا كردم.....!

و من در حالتی مابين اشك و حسرت و ترديد...

كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سرد است...

و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يك دل...

ميان غصه ای از جنس بغض كوچك يك ابر...

نميدانم چرا..

شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز....

براي شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم...

 

 

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388| ساعت 17:29| توسط فرامرز| |

سلام اینم شعر جدیدم امیدوارم خوشتون بیاد

اگر خواهم بگویم از دل خود

چه گویم جز شکایتهای بیخود؟

چه گویم از دلی کز رنج و غصه

در اوج بی کسی ها سرد مرده

دگر از این دلم چیزی نماندست

تمام نامه های من نخواندست

گهی خندم گهی هم سخت گریان

گهی شادم گهی غمگین و نالان

بپرس ازبانی این رنج وغمها

چرا دادی به بادم آرزو ها

به آنهایی که دائم در دعایند

سپردم تا بگریند و بخوانند

که ای مردم مپندارید وی را

قضا اینگونه از دلها ببردست

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388| ساعت 13:28| توسط فرامرز| |

اینم شعر جدیدم

 بازم بابته غلطهایی که از نظر دستور زبان و وزن قافیش وجود داره عذرمیخوام 

این شعر مخاطب خاصی نداره

اگه یه روز یادت اومد      لحظه تنها شدنم

حرص نخوری عروسکم       نشکنه قلبت عسلم

لابد لیاقتم بوده 

  بری و تنهام بزاری    غم رو رو لبهام بزاری 

اون که توروازم گرفت      یه روز جلوشو میگیرم

دادمیزنم سرش باید       دلیله کارشو بگه

  شاید حواسش نبوده     یا که ندونسته بوده

  میدونه من میبخشمش     بلا سرم هی میاره

 اگه نخواستی بمونی     یا من نخواستم که بری

  دلیلشو تو میدونی     آخه چرا تو اینجوری؟؟

همش دلو گول میزنم      میگم میادش یه روزی 

 اون که میدونه توخوبی     چرا پیشم نمیمونی

  دلم همش غصه داره

غصه تلخ رفتنت     میون ابرا موندنت

پنهون شدن لای گلا     بسه دیگه پاشو بیا

از وقتی رفتی دل من     همش بهونه میگیره

میگه که عشقمو میخوام      چی بش بگم بگو دیگه

بسه دیگه دلم شکست      کفتر قلبمم نشست

روی بوم همسایمون      جون خدای مهربون

بر سر عهدمون بمون 

   قول داده بودم اسمتو     زیر لبم هیچوقت نگم  

  بهت نگم عزیز دل      نگم فقط مال منی 

  ایمیلواس ام اس وچت       دیگه بهت هیچی ندم  

 میم آخر اسمت نگم        نگا تو چشمات نکنم

قضاوتش دست خدا         به این میگن رسم وفا؟؟؟

خدا بهم وعده داده       میای پیشم بازدوباره

ای کاش میشد زودتر بیای      قلبم داره کم میاره

هر کی میاد یه چی میگه    بعضی ها طعنه میزنن

بعضی میخندن بعضیا      زل میزنن توی چشام

میگن بیچاره دیونست      سختمه الان عروسم

دارم میمیرم از غمت    برس به دادم که دارم

به زیر قولم میزنم

نبینمت عزیز دل       یه وقت یه جا گریه کنی

تو که میدونی ندارم     طاقت اشک وگریتو

ولی اگه بغضت شکست    ساده بگم یادت اومد

که چی به روزم اومده     دلت رواصلا نسوزون

برو بشین کنار اون      که خیلی دوستش میداری

بهش بگو خدا جونی       تقصیر کی شد آخرش

کی تقدیره ما رو نوشت      که اینجوری تموم بشه

       هیشکی به هیشکی نرسه

نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388| ساعت 14:17| توسط فرامرز| |

او نه نا مهربان بود    

 نه باری گران

هنوز هم نمیدانم چرا  یک شب بی بهانه رفت

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388| ساعت 15:7| توسط فرامرز| |

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشقها میمیرند 

رنگها رنگ دگر میگیرند

و فقط خاطره هاست

که چه  شیرین و چه تلخ دست نا خورده به جا میمیاند

نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388| ساعت 20:9| توسط فرامرز| |

باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.

آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،

خنده مي زد " شيرين" ،

تيشه مي زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد .

 کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است .

 رمز شيريني اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بي نهايت زيباست :

آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست :

جان چراغان کني از عشق کسي

به اميدش ببري رنج بسي .

تب و تابي بودت هر نفسي .

به وصالي برسي يا نرسي!

سينه بي عشق مباد!!

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387| ساعت 19:47| توسط فرامرز| |

وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا کرد او مرده بود

اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند....


::ادامه مطلب::
نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387| ساعت 20:17| توسط فرامرز| |

تومپنداركه خاموشی من

 هست بر‌هان فراموشی ‌من

ولنتاينتون مبارك همين.......

نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387| ساعت 17:41| توسط فرامرز| |

زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد كه نسبتا شلوغ بود و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان هاوس، صاحب همان خواربار فروشي با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه او از مغازه بيرون رود !
زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم . جان گفت نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت :
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من !
خواربار فروش با تمسخرگفت : لازم نيست، به حساب خودم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز يا همان زن نيازمند گفت : اينجاست !
خواربار فروش با صدايي كنايه دار اضافه كرد: ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر.
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت!!
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند !
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است !
کاغذ، ليست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود که نوشته بود :
اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده ساز !
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد، لوئيز خداحافظي کرد و رفت.

دهنده بي منت، فقط الله است و بس !

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387| ساعت 13:15| توسط فرامرز| |

وقتی کوچیک بودم فکرمیکردم دنیای خدا خیلی بزرگه....

بزرگه به اندازه ی اسمون....نمیدونستم اسمون چقدره فقط شنیده بودم بزرگه....

بزرگ که شدم فهمیدم دنیا خیلی کوچیکه..هر چی فکر کردم ندونستم به اندازه ی چی کوچیکه...تااینکه یه روز دلم تنگ شد...دستامو بردم سمت اسمون خدا....با یه بغض غریبو سنگین خدا رو صدا زدم...باهاش کاری نداشتم فقط دلم میخواست صداش کنم...همونجور که سرگرم صدا زدن خدا بودم یهو دیدم خدا گفت از عمرت به اندازه ی کوچیکی دنیابیشتر نمونده..وقتی به اطرافم نگاه کردم دیدم دیگه تو این دنیا نیستم....توی اون دنیا فهمیدم دنیا چقدر کوچیک بودو من نمیدونستم......

نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387| ساعت 22:38| توسط فرامرز| |

 می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387| ساعت 20:45| توسط فرامرز| |

هیچ وقت خاطرات کسی رو ازش نگیرید شاید اون خاطره ها....

نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387| ساعت 17:39| توسط فرامرز| |

نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387| ساعت 1:3| توسط فرامرز| |

 

من تمام هستی ام را در نبرد باسرنوشت،در تهاجم بازمان اتش زدم،کشتم

من بهار عشق را دیدم، ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت        عشقم مرد         یارم رفت

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387| ساعت 14:26| توسط فرامرز| |

خرسند شدیم از اینکه امروز ؛رنگی دگر است نه رنگ دیروز

تاشب نشده رنگ دگر شد،گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون: لیلاتو نداده ای به مجنون

فریاد بر امد انکه خاموش، کان داد اگر ،نگیرد افسون

خاموش شدیم و در خموشی ،رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو؟گویند دواست باده نوشی

هشیار نشد مگر که مدهوش ،این بار گران بگیرم از دوش

ارام کنار گوش ما گفت ،این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان؟از خود به کجا شوی گریزان؟

بیداری دل چنین مخوابان ،سخت امده است،مبخش اسان

هشیار شدیم از اینکه هستیم ،رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم ،ما باده نخورده ایم و مستیم!!؟؟

مسجد سر راه، از ان گذشتیم، بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی، با مرد خدا اگر نشینی

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387| ساعت 13:28| توسط فرامرز| |

سلام دوستان

یک روز دیگه تا تولدم مونده و من تا حالا روزا رو شمردم

احساس میکنم این اولین جشن تولدیه که اینقدر منتظر رسیدنش هستم

شاید چون قراره یه موجود خاص اونو بهم تبریک بگه

اون کسیه که قبل از پدر و مادرم از دنیا اومدنم خوشحال شد و وقتی هم از دنیا میرم قبل از همه ناراحت میشه،شاید بیشتر ناراحتیش ماله اینه که اومدیم دنیا و چرخی زدیم و  هیچی پیدا نکردیم و رفتیم

 همه جا رو گشتیم ولی اونو  پیدا نکردیم

آره اون خدای متعاله 

میدونستین خدا خیلی دوست داره خودشو توی ایینه ببینه؟؟؟

میدونستین ما ایینه ی خدا هستیم؟؟؟

میدونستین خدا ما رو درست کرد که بتونه به وسیله ی ما خودشو ببینه؟؟؟

ما با رفتار خدا گونمون باعث میشیم خدا خودشو به بهترین نحو توی این ایینه ی خیالی ببینه

پس سعی کنید بهترین و قشنگترین سیرت و صورت رو از خدا به خودش نشون بدین

بچه ها تو رو خدا نزارین دل خدا بشکنه

توی خودتون بگردین تا خدا رو پیدا کنید

نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387| ساعت 0:59| توسط فرامرز| |

 

 

اما داستان شهرهرت

اول اينکه شهر هرت شهری   بوده ما بين شاهرود وسمنان امروزی

نقل است که حاکم اين شهرروزی ازکوچه ای عبورمی کرده که به شخصی برمی خوردکه براثرافتادن ازديوارباغی يک چشمش کورشده حاکم دستوربه کورکردن بنایی می دهد که ديوار راکج درست کرده.و سپس...


::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387| ساعت 19:1| توسط فرامرز| |

سلام دوستان این متن برداشت یا حدس من در مورد نظرات اساتید و بزرگانه ،شاید خیلی هاش درست نباشه ولی به هر حال حرف دلمه

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟گفت راهی است که در ان انسان به تکامل می رسد

از استاد تاریخ پرسیدند،گفت سرگذشت تلخ گذشتگان

از استادریاضی پرسیدند گفت:نا معادله ای است که در ان هرگز به جواب نمیرسی

از استاد جغرافیا پرسیدند گفت:گمشده ای است که باید در بیایانهای بی اب و علف پیدایش کنی

از استاد فیزیک پرسیدند گفت عشق مثل اهنرباست وقتی به کسی که قلبش مثه خودته هدیه اش می کنی ازت فرار میکنه

از استاد ورزش پرسیدند گفت:حالتی است که شمارش ضربان قلب را کم و زیاد میکند

از مرجع تقلید پرسیدند گفت:حسی است که داشتنش برای مجرد ها حرام است

از خودش پرسیدم عشق چیست؟گفت:همون احساسیه که نمیزاره من تنهات بزارم

وقتی اینوگفت از خوشحالی می خواستم بال در بیارم...چه لحظه ی قشنگی بود لحظه ی عاشق شدنمون

از خودم پرسیدند عشق چیست؟چشامو بستم سرم رو پایین انداختم و با جرات گفتم یه احساس ناب که خدا نصیب همه کسی نمیکنه و باعث وصال من و اون شده

نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387| ساعت 0:10| توسط فرامرز| |

شيطان عاشق خدا بود ومی خواست تنها عاشقش  باشد....فرياد زد....

خدا نفهميد!...خدا بزرگ بود

ميخواست  عاشقی کند... ادم را افريد !

سالها پيش ادم  خدا را از ياد برد

وادم عاشق  شيطان  شد!

و

اين وسط خدا تنها  ماند..............به همين سادگی

نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387| ساعت 1:52| توسط فرامرز| |

زندگی دو نیمه داره

 

          نیمه اول در انتظار نیمه دوم

 

                     نیمه دوم در حسرت نیمه اول

 

پس سعی کن نه انتظار بکش نه حسرت بخور

 

همیشه سعی کن در زمان حال باشی

نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387| ساعت 19:18| توسط فرامرز| |

چرا ما ادما همیشه به فکر تبرعه کردن خودمونیم ؟؟؟؟؟؟؟
چرا با اینکه میدونیم مقصریم باز تلاش میکنیم که خودمونو بیگناه جلوه بدیم؟؟؟
چرا در زندگیه روزمره هزاران بار قربانیه قانون اساسی کشور میشیم ولی جیکمون در نمیاد
ولی تا مسئله احساسی میشه هر کی خودش میشه یه رئیس مجلس و قانون میزاره؟؟
فقط یکی اینو برام معنی کنه برام کافیه...........
چرا واسه یه بار هم که شده وقتی به یکی میگی باهام بمون ،،،، واینمیسه؟؟؟
چرا میره و برات دلیل و منطق میاره که رفتنش کاره درستی بوده؟؟؟؟
چرا یه بار نمیمونه ، و واسه موندنش منو دلیل نمیکنه؟؟؟
اونی که اینقدر ادعاش میشه حالیشه چرا نمیفهمه که من فقط با موندنش راضی میشیم ؟؟؟
از من به شما نصیحت ....راز دلتونو به همه کسی نگین ...دنیا اونقدرا که فکر میکنین با وفا نیست
خیلی مسخره است .......در ظاهر مخاطبت یکی باشه غافل از اینکه همه دارن راز دلتو میشنون
چقدر باید در حسرت از دست رفته ها باشیم؟؟؟
چرا خدا هیچ کاری نمیکنه؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387| ساعت 1:38| توسط فرامرز| |

بعضی ها بی رحمانه پا میزارن توی زندگیت

زود تر از اون چیزی که فکرشو کنی دلتو میبرن

تا میفهمن که توام میخوای دلشونو ببری و اینم  میدونن که اگه توام  ازشون دل ببری

خیلی ضرر میکنن(وابستگی و سختیه روز جدایی)

بهت میگن  دلتو بردار و برو....

کجا برم؟؟؟

نمیودنم....

مگه تو چته که برم با یکی دیگه؟؟؟؟؟

من.... من تافته جدا بافته ام اگه به هم وابسته شیم نمیتونیم دل بکنیم ......

ای مردم  یکی بیاد به من بگه ،مگه  دوستی به غیر از دل بستن و وابسته شدن چیزه

دیگه ای هم هست؟؟؟

چرا وقتی تو اوج تنهاییات بهش میگی نرووووووووو ،میره؟؟؟؟؟؟

یعنی تا حالا کسی دل اونو نشکونده که بدونه چقدر سخته و  اینقدر بی رحمانه نذارتو بره

ای کاش اونیکه باید میموند ،میموند..................

اصلا چرا اومدی که حالا میخوای بری...................

نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387| ساعت 22:46| توسط فرامرز| |

این قطعه در مورد خلیفه قرار دادن انسان از جانب خداست

هر جاش ایراد داشت نظر بدید تا درستش کنم

بنام یاور هستی،خدای پیمانه و مستی

من اول از تو دارم یک سوال ای خالق هستی

بگو چرخ جهان را دست کی دادی کجا رفتی؟

تو غیبت کردی و غافل از این ایام و این دوران

بیا بین انکه گشت از جانبت سلطان شده سر دسته دزدان

تو غافل از بد و نیک جهان خوش هستی اندر خلوت رندان

بیا بین دارد اینجا مرد جایش را به نامردان فروشد  مفت و ارزان

چرا ساکت شدی ای خالق دنیا چرا مبهوت و حیرانی؟

همان اشرف که میگفتی، شده مشرف  به میخانه

دمادم دم ز مستی میزند آن  عاشق کعبه 

بیا و نیتت را خیر تغییری بده یکبار

بر انداز رسم نامردی کنون تخم وفا بنداز 

که دیگر سیرم از دنیا خوشا انان که خوش مردند 

دلم تنگ است خدا کو وعده دیدار

 

نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387| ساعت 2:18| توسط فرامرز| |

با وفایان بخوانند

این بار بازم  با یه دل شکسته می خوام خودم  براتون شعر بگم

اگه زیاد وزن و قافیش درست نیست شما به بزرگیه خودتون ببخشید 

 

صحبت از فراق یار است          صحبت از هجر نگار است 

 

یه روزی فکر میکردم       نمی ره از کنارم       غافل از اینکه این بار       باز اشتباه میکردم

به خود میگفتم ای دل        نمی شکنت یه روزی      تو اوج تنهاییهات        نمی زاره بپوسی

این دل بیگناهم             که خیلی خوش خیال بود

 به جرم ساده لوحی     له شده از غروری        که هی میگفت عزیزی       از یاد من نمیری

سرت رو درد نیارم      بزار بگم که یارم        منو گذاشت و رفته        با یک دل شکسته

خودش میگه که سخته      جدایی ،اما حقه        کسی که دل میبنده               باید بشه بازنده

الان که اون اینجا نیست      یادش ولی هنوزم        داره منو میکشه      تلخ  شده روزگارم     

ای عاشقا صبر کنید          حرف دلو گوش کنید      از اون همه عشق پاک     مونده فقط یاد یار   

هیچ وقت نبند دلت رو         که اخرش، شکسته          باور نداری یکبار        چشمو ببندو برو

خدا مگه تو درده            دل منو میدونی             که هی میگی انتظار         آخه  چقدر یاد یار 

بهم نگو انتظار             خودت میدونی سخته             بعد همه ادعا            کارم شده التماس 

 یکی الان نشسته          داره به من میخنده           دلم داره میمیره          نمیدونه چه  سخته

یه روز اگه یه وقتی           ببینمش یه جایی             حق دل خستمو          میگیرم با نگاهی

من میدونم که هیچوقت         اون نمی خواد ببینم        اینو بهم گفته بود     نفهمیدم من ای وای

موندم الان که  داره     این حرفا رو میخونه     چی میتونه در جواب       بگه یه حرف حساب

که این دلم راضی شه      دق نکنه بمیره

 خودش میدونه حقش        بیشتر از این حرفا بود        ولش کنید بی خیال       بزار بگه نفهمید

ختم کلام ، وسلام

               هر کی بهت گفت سلام 

                               دوست دارم یک کلام

                                          باور نکن دوسته من

                                                       اینا همش ادعاست  

 

نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386| ساعت 1:33| توسط فرامرز| |

مسافر شهر غمی... غریبی...  مثل خودمی...  تو و صورتت پر از غمه...  غصه داری یه عالمه...  دوست داری درد دل کنی...  دلت گرفته از همه ...
چند سالی می شد که هر سال این موقع ها با کلی ذوق و شوق ، برای کسی که عزیزترینت بود گل و هدیه میخریدی ، یه روز پر از خاطره ، لبخند ، و آرزویی برای همیشه با هم بودن... شاید برای خیلی ها این روز باز هم روزی پر از خنده و شادی باشه عین سالهای قبل ، شاید خیلی ها امسال اولین تجربشون باشه ، ولی خیلی ها امسال ولنتاین رو با یاد و خاطره ها ، با چشم های تر شده ، و در کنار چند  تیکه عکس و دست نوشته میگذرونن ، این روزا خیلی ها وقتی تنهایی بیرون قدم میزنن با دیدن خیلی صحنه ها خاطرات گذشتشون تازه میشه ، دختر پسرایی که دست توو دست هم راه میرن و قه قه میخندن ، کسایی که سر بوتیکا کادو میخرن ، وقتی از کنار گل فروشی ها رد میشن ، همه ی اینا در عین حال که برای خیلی ها این روزا خوش حال کنندس برای یه عده اشک آور و دپرس کنندس...
 ما کسی رو داریم که سالهای پیش این ما بودیم که تنهاش میزاشتیم ، ما بهش پشت میکردیم ، ولی اون انقدر مهربون و دوست داشتنی بوده و هست که چشمش رو روی همه ی بدی های ما بست و امسال دوباره دستاشو  سمتمون دراز کرد. امسال میشه عاشقانه ترین ولنتاین رو با خدا جشن گرفت ، کسی که مطمئنیم سال دیگه تنهامون نمیزاره ، کسی که مطمئنیم عشقمون رو بی جواب نمیزاره... من امسال عاشقانه ترین نامه ی زندگیم رو با یک گل سرخ هدیه میکنم به مهربان ترین مهربانم ، نامه ای که خوب میدونم گیرندش خط به خطش رو عاشقانه حفظ میکنه و عاشقانه جوابش رو بهم میده...
امسال در خلوت ترین لحظه ی عمرم ، زیر لب عاشقانه نجوا میکنم ، دوست دارم خدا...

 

نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386| ساعت 19:43| توسط فرامرز| |

خدایا فراموش شدگان چه کنند که نمی توانند فراموش کنند؟؟؟

خیلی مسخره بود حکایت دوستی ما.......

برای بدست آوردنش خیلی سختی کشیدم و به راحتی از دست دادمش

و هیچ کس پیدا نشد که این شکست را برای من معنی کند

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386| ساعت 19:38| توسط فرامرز| |

                  

               

 هیچ کس اشکی برای من نریخت

           هر که با من بود از من می گریخت

                 چند روزیست که حالم دیدنیست

                        حال من از این و ان پرسیدنیست

                                       گاه بر روی زمین زل میزنم

                                                 گاه بر حافظ تفاءل میزنم

                                        حافظ دیوانه فالم را گرفت

                             یک غزل امد که حالم را گرفت

                     ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود انچه می پنداشتیم

نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386| ساعت 20:27| توسط فرامرز| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس